تعیین ساختار عاملی مقیاس آمادگی برای بی حوصلگی در دانشجویان ایرانی نقش …

تعیین ساختار عاملی مقیاس آمادگی برای بی حوصلگی در دانشجویان ایرانی نقش  …

دومین یافته مهم دیگر این است که همان نوجوانانی که بیحوصلگی را در مدرسه گزارش کردهبودند درخارج از مدرسه نیز میزان بالای بیحوصلگی را گزارش کردهبودند. همبستگی بین بیحوصلگی در مدرسه و خارج از مدرسه ۶۸% بود. این بدان معنی است که دانشآموزانی که در مدرسه بیحوصله هستند، افرادی نیستند که چیزهای هیجان انگیز زیادی دارند که در جاهای دیگر می توانند انجام دهند. برعکس آنها جوانانی هستند که بیحوصلگی را در موقعیتهای مختلفی گزارش می کنند این ارتباط قوی یک نکته جالب توجه دارد و آن اینکه دانشآموزان بیحوصلگی خود را درخارج از مدرسه در اصطلاحات و علل متفاوت بکار میبرند (لارسن وریچاردز، ۱۹۹۱). درخلال مدرسه بیشتر علت و توصیف از بیحوصلگی دوست نداشتن کلاس بود، که توسط نظریه اجبار- تلاش یا مقاومت بیان شده درحالیکه خارج از مدرسه بیشترین فراوانی توصیف بیحوصلگی نداشتن چیزی برای انجام دادن بود که توسط مدل کمبود تحریک قابل توجیه است.
۲-۴ اندازه گیری وسنجش آمادگی برای بیحوصلگی :
به سنجش بیحوصلگی توجه نظامدار نسبتاً کمی شده است( وودانویچ ، ۲۰۰۳). فقدان یک تعریف قابل قبول باعث محدودیت دراندازهگیری بیحوصلگی شده و اندازهگیری این سازه با توجه به رویکردهای گوناگون، تاحدودی به ارزیابی زیر مجموعههای بیحوصلگی پرداختهاند. بیحوصلگی عموماً بوسیله مقیاسهای خودسنجی و تک موضوعی[۲۵۶] ارزیابی شده است (بایی لی، تاکرای، پریل و پرشن، ۱۹۷۶؛ به نقل از وودانویچ، ۲۰۰۳؛ لارس وریچاردز، ۱۹۹۱؛ شاو، کالدول، کلایبر، ۱۹۹۶) این قبیل سنجش اغلب فاقد سطوح مناسب اعتبار[۲۵۷] و روایی[۲۵۸] بودند (وودانویچ، ۲۰۰۳). مقیاس آمادگی برای بیحوصلگی (BPS ؛ فارمر وساندبرگ، ۱۹۸۶) تنها مقیاس کامل اندازهگیری این سازه به طور کامل است.
۲-۴-۱ مقیاس آمادگی بیحوصلگی (BPS)
مقیاس BPS (فارمر وساندبرگ، ۱۹۸۶) شامل ۲۸ سوال صحیح و غلط (از قبیل: اغلب خودم را می بینم که زمان از دستم می رود وکاری برای انجام دادن ندارم، تغییر و تنوع زیاد لازم است تا من احساس شادی کنم، من تحمل انتظار کشیدنم خوب است) است. نسخه نهایی این مقیاس روی ۲۳۲ دانشجوی لیسانس اجرا شد. فارمر وساندبرگ (۱۹۸۶) میزان همسانی درونی آن ۷۹/۰ گزارش کردند. شبیه این دیگر محققین میزان بالایی آن را بین ۷۲/۰ تا۷۷/۰ بدست آوردند ( احمد، ۱۹۹۰؛ بلانت[۲۵۹] وپیچیل[۲۶۰]، ۱۹۹۸؛ گانا[۲۶۱] واکرمی[۲۶۲]، ۱۹۹۸). بعلاوه ثبات زمانی[۲۶۳] این مقیاس از چندین مطالعه ارزیابی شده است. برای مثال امتیاز از طریق بازآزمایی مقیاس در فاصله زمانی ۱تا۳ هفته بین ۷۹/۰ تا۹۱/۰گزارش شده است (فارمر وساندبرگ، ۱۹۸۶؛ گانا واکرمی، ۱۹۹۸؛ مک گی بونسی[۲۶۴] وکارتر[۲۶۵]، ۱۹۸۸). برای فرم تجدید نظر شده طیف ۷ قسمتی این مقیاس ضریب آلفای کرونباخ درتعدادی مطالعه بین ۷۹/۰ تا۸۴/۰گزارش شده است (هاریس، ۲۰۰؛ کاس و وودانویچ، ۱۹۹۰؛ مک لود[۲۶۶] و وودانویچ، ۱۹۹۱؛ سب و وودانویچ، ۱۹۹۸؛ وودانویچ وکاس، ۱۹۹۰؛ وودانویچ، ورنر وگیلبراید[۲۶۷]، ۱۹۹۱؛ وات ودیویس[۲۶۸]، وات و وودانویچ، ۱۹۹۲؛ وینیک ودوناهیو[۲۶۹]، ۱۹۹۷؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲)
۲-۵ پیش بینی کنندههای بیحوصلگی :
بیشتر مطالعات مربوط به بیحوصلگی بر پیامدهای بیحوصلگی تمرکز کردهاند وکمتر به علل آن پرداختهاند. اما عوامل متعددی با بروز بیحوصلگی مرتبط است که به برخی از آنها اشاره میشود.
۲-۵-۱ هیجانخواهی :
زاکرمن، هیجان خواهی را به عنوان نیاز افراد برای رسیدن به یک سطح بهینه برانگیختگی و حفظ آن توصیف می کند. به عقیده زاکرمن، سطح بهینه برانگیختگی افراد هیجان طلب، بالاتر از افرادی است که این ویژگی را ندارند. زاکرمن تاکید می کند که افرادی که دارای هیجان خواهی بالا، بهترین شکل فعالیت ها را در سطح بالای برانگیختگی مغزی نشان می دهند. آنها به انجام فعالیت هایی ترغیب می شوند که سطح برانگیختگی را افزایش دهند. بسیاری از پژوهش ها به این نتیجه دست یافته اند که افراد هیجان خواه با شرکت در فعالیت های خطرناک در پی رساندن سطح پایین برانگیختگی خود به یک سطح بهینه هستند. احتمالا سطوح پایین برانگیختگی آن ها موجب می شود که نسبتاً نترس باشند. چنین افرادی برای رسیدن به یک سطح بهینه برانگیختگی در جستجوی تحریک هایی هستند که برای افراد عادی، جدید و خطرناک است و اضطرابی ناخوشایند ایجاد می کند (لوینسون[۲۷۰]، ۱۹۹۰).
هیجان خواهی به عنوان یک ویژگی شخصیتی که فرد را درگیر تمایلات جدید و تحریکات شدید(قوی) میکند، تعریف میشود (آرتت[۲۷۱]، ۱۹۹۴؛ زاکرمن، ۱۹۹۰؛ به نقل از اونجن[۲۷۲]، ۲۰۰۷). بر حسب نظر زاکرمن هیجانخواهی یک ویژگی است که با جستجوی تنوع، تازگی، پیچیدگی، و ریسکهای مالی برای تحریکات مشخص میشود. زاکرمن(۱۹۹۱) کار روی هیجان خواهی را در اوایل سال۱۹۶۰ شروع کرد. سپس طی مراحلی مقیاس هیجان خواهی را توسعه داد بر حسب نظر زاکرمن هیجان خواهی ویژگی است که بوسیله عوامل ژنتیکی، بیولوژیکی، روانی- فیزیولوژیکی و اجتماعی تحت تأثیر قرار میگیرد. که رفتارها، نگرشها و عملکردهای مشخصی را تحت تأثیرقرار میدهد.
مطالعات انجام شده روی هیجانخواهی (زاکرمن، ۱۹۹۰) نشان داده است که با تنوع در تجربیات جنسی، استفاده از دادههای غیرمجاز، ورزشهای خطرناک (ریسکی)، ترجیحات شناختی، ادراکی و زیباشناختی، تحمل ابهام، ابتکار و خلاقیت، پرمایگی (غنی بودن)تصویرسازی[۲۷۳]در رویاها، انتخابها و علایق شغلی، نگرشهای آزاد، آسان گیر[۲۷۴] (مجاز) و غیرانضباطی (نامنظم) مشخص میشود. بعلاوه نشان داده شد که هیجانخواهی احتمال خیانت و مشکلات در روابط زناشویی را افزایش میدهد (زاکرمن، ۱۹۹۰).
شواهدی از رابطه ی مثبت بین گرایش به بیحوصلگی و هیجانخواهی وجود دارد (فارمر و ساندبرگ، ۱۹۸۶؛ کاس و وودانویچ، ۱۹۹). بر اساس نظریه کالدول و همکاران(۱۹۹۵) بیحوصلگی با رفتارهای زیان آوری نظیرهیجانخواهی وابسته است. با درنظر گرفتن این نکته هیجانخواهی بالا با نیاز به تجربه جدید برانگیخته میشود. این افراد مستعد بیحوصلگی هستند. این امکان میرود که آنها سبک زندگی را ترجیح دهند که فعالیتهای اوقات فراغتشان به لحاظ فیزیکی و ذهنی بسیار متنوع است (گوردن و همکاران، ۱۹۹۶).
براساس نتایج مطالعه داهلن و همکاران (۲۰۰۵) بین هیجانخواهی و عامل بیرونی مقیاسBPS همبستگی مثبت و معنادار (۲۸/۰=r) و با عامل درونی این مقیاس همبستگی منفی و معناداری (۱۹/۰- =r) وجود داشت.
راپ و وودانویچ(۱۹۹۱) رابطه مثبتی بین بیحوصلگی و هیجانخواهی گزارش کردند. همچنین جویرمن[۲۷۵] ، اندرسون[۲۷۶] واستراتمن[۲۷۷](۲۰۰۳) بیان کردند که بیحوصلگی به وسیله افرادی که دارای هیجان خواهی بالایی هستند تجربه میشود. داهلن و همکاران(۲۰۰۵) همبستگی بین هیجانخواهی با نمره کل مقیاس بیحوصلگی (BPS)11/0 ، با عامل بیرونی۲۴/۰ و با عامل درونی ۲۰/۰- گزارش کردند. البته برخی مطالعات در پیداکردن این رابطه ناموفق بودهاند (بلازیسکی،۱۹۹۰). بنابراین، بر اساس پیشینه و شواهد پژوهشی ذکر شده می توان هیجان خواهی را یکی از پیش بینی کننده های بی حوصلگی در نظر گرفت.
۲-۵-۲ خشم و پرخاشگری:
خشم یکی از مشکلات و معضلات افراد در قرن اخیر می باشد که مشکلات عدیده ای را برای دانشجویان و اطرافیان آنها بوجود می آورد و عبارت است از یک حالت پدیداری منفی که همراه با هیجانات داخلی، فیزیولوژیکی و نارسایی های شناختی می باشد. خشم جایگاه بسیار حساسی در علم روانشناسی دارد و می تواند ریشه بسیاری از اختلالات روانی گردد. در کل می توان گفت آثار ضعف و کاستی در خشم و پرخاشگری، فراتر از روابط بین فردی است و به اختلال در سلامت عمومی، بروز ناسازگاری عمومی و پیامدهای زیانبار رفتارهای پرخاشگرانه منجر می شود و در صورتی که این هیجان نیرومند به درستی مهار نشود می تواند مانع موفقیت همه جانبه و کارکرد بهینه افراد، گروه ها و جوامع گردد (نویدی و برجعلی، ۱۳۸۶).
بر اساس مدل مقاومت بیحوصلگی با خشم وابسته است زیرا الگوهای مشابه با خشم باعث بروز آن میشود (لارسن وریچاردز، ۱۹۹۱). به عبارت دیگر تحلیلهای محققین نشان داده است که الگوهایی که باعث بروز خشم میشوند به طور مشابهی باعث ایجاد بیحوصلگی میشود. براساس پژوهش انجام شده (داهلن وهمکاران، ۲۰۰۴) خشم یکی از سازههای وابسته به شخصیت است که مشخص شده با بیحوصلگی ارتباط دارد. همچنین بیان شده است که افراد با سطح بالای بیحوصلگی تمایل به بروز خشم و پرخاشگری بیشتری دارند (داهلن، ۲۰۰۴). نتایج دیگر محققین نشان داده است که بیحوصلگی به طور معناداری با خصومت و پرخاشگری وابسته است (وودانویچ، ۲۰۰۳)، راپ و وودانویچ بیان کردهاند که آمادگی برای بیحوصلگی به طور معناداری با مقیاسهای پرخاشگری فیزیکی، پرخاشگری کلامی و خشم پرسشنامه پرخاشگری (باس وپری، ۱۹۹۲؛ به نقل از وودانویچ، ۲۰۰۳) همبستگی دارد. آنها همچنین دریافتند که افراد با آمادگی بیشتر برای بیحوصلگی نمرات بالاتری در مقیاسهای خشم درونی (نگهداری خشم در درون) خشم بیرونی (بروز دادن خشم به هرچه باعث خشم میشود) و کنترل خشم درپرسشنامه بروز حالت ویژگی خشم (اسپیلیرگر،۱۹۹۶؛ به نقل از وودانویچ، ۲۰۰۳) دارد. همچنین برخی مؤلفان بیان کردهاند که بیحوصلگی ممکن است نشانه یک خشم هدایت شده برعلیه خودباشد (مک هالند، ۱۹۹۸؛ مورنت، ۱۹۸۴؛ به نقل از وودانویچ،۲۰۰۳). چنانچه ملاحظه شد ارتباط بین بیحوصلگی و خشم مورد تأکید قرار گرفته است.
۲-۵-۳ معنا در زندگی :
علیرغم اینکه ارتباط بین بیحوصلگی و عواطف منفی به گونهای پایا و متعبر مشخص شده است، تلاشهای اندکی برای فهم یا تفسیر این یافتهها در یک چهارچوب نظری صورت گرفته است. با این حال یکی از چارچوبها درقالب سنت وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم) یک طرح روشن برای فهم ارتباط بین بیحوصلگی و عواطف منفی و معنا در زندگی دارد (شلی وهمکاران، ۲۰۰۹).
خیلی از نظریههای وجودی (هستی نگر) فرض کردهاند که فقدان احساس معنا در زندگی که پیش روی انسان قرار دارد، آزاردهنده است و تجربه بیحوصلگی و عواطف منفی مؤلفههای مرکزی (اصلی) این فقدان معنا و هدف در زندگی هستند (شلی وهمکاران، ۲۰۰۹). برای مثال فرانکل[۲۷۸] (۱۹۵۹، ۱۹۶۲، ۱۹۷۸، ۱۹۸۴؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) براهمیت اساسی حس معنا و مفهوم در زندگی انسان تأکید میکند. درحقیقت برای او تلاش برای یافتن وکامل کردن حس معنا جوهر(ذات) انگیزه انسان و یک تلاش اساسی است که آن را خواست (آرزوی) معنا مینامد (شلی وهمکاران، ۲۰۰۹). طبق نظر فرانکل(۱۹۵۹،۱۹۶۲، ۱۹۸۷، ۱۹۸۴؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) شرایط مدرن جامعه امروزی احساس بیمعنایی را برای خیلی از افراد به بارآورده است، یک پریشانی(رنج) که او آن را خلاء وجودی [۲۷۹] می نامد. وقتی این شرایط حل نشده باقی میماند به آن، فقدان آگاهی از ارزش معنای زندگی گفته میشود. آنها بوسیله تجربه پوچی[۲۸۰] درونی و یک احساس تهی بودن[۲۸۱] در درون خودشان احاطه میشوند (فرانکل، ۱۹۸۴؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹)، فرانکل پیشتر مخالفت کرده بود که خلاء وجودی عمدتاً در حالت بیحوصلگی بروز میکند، با این حال اشاره میکند که خلاء وجودی با عواطف منفی از قبیل احساس ملامت (کسالت)، همچنین رفتارهای ناسازگارانه از قبیل پرخاشگری یا خودکشی وابسته است.
یک مفهوم(تصور) مشابه اما متمایز از بیحوصلگی و عواطف منفی توسط مدی (۱۹۶۷، ۱۹۷۰؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) پیشنهاد شد که او روی اهمیت جستجوی معنا تأکید میکند. از نظر مدی (۱۹۷۰، به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) هم بیحوصلگی و هم عواطف منفی هر دو برآمده از آسیب شناسی روانی معنا داشتن است، آنچه او ناخوشی (کسالت) وجودی[۲۸۲] یا روان رنجوری وجودی[۲۸۳] اطلاق میکند و آن را به عنوان یک حالت بیمعنایی، بیاحساسی و بیهدفی مداوم و ساکن تعریف میکند. مؤلفه عاطفی این ناخوشی وجودی شامل یک فقدان کلی از هیجانات خشنودی[۲۸۴](رضایت)به استثنای بیحوصلگی است. علیرغم اینکه بیحوصلگی نشانه عاطفی اولیه است، ناخوشی وجودی میتواند در دروههای متفاوت افسردگی خود رانشان دهد. برحسب نظریه مدی اگر این شرایط ادامه پیدا کند افسردگی کنار میرود و بیاحساسی و بیحوصلگی درانسان چرخهای از بیتفاوتی ایجاد میکند.
دست کم دردو مطالعه تجربی رابطه بین معنا در زندگی و بیحوصلگی با استفاده از روشهای کیفی مورد بررسی قرار گرفته است. در مطالعه اول دراب و برنارد[۲۸۵] (۱۹۷۸)، براساس مطالعات موردی بالینی فرضهای روانکاوی کلاسیک که بیحوصلگی پیامداعمال دفاعی است (بیحوصلگی وقتی رشد میکندکه اهداف از سوی هشیاری منع میشوند. درنتیجه این سرکوبی،خیالبافی و هیجان به وجود میآیند. وانگ، ۱۹۷۵؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) را به چالش کشیدند. در حقیقت دراب و برنارد نتیجهگیری کردهاند که فردی که به طور مستمر(مزمن) بیحوصله میشود، عاری از هدف است و در بدست آوردن یک طرح بنیادی که به زندگی او معنا میدهد، شکست خورده است. بنابراین آنها بیان میکنند، فقط زمانی که افراد یک طرح یا موضوع زندگی معنادار را پذیرفتهاند، میتوانند بر بیحوصلگی غلبه کنند. علیرغم این فقدان مسیر(جهت) تا اندازهای نتیجه عوامل دفاعی است. این فقدان هدف یا معنا که عامل سببی(علمی) بیحوصلگی مزمن است.
براجیل(۲۰۰۰) یک نظری مشابه درباره بیحوصلگی ارایه کرده است. وی از مصاحبه با افرادی که در زندگیاشان بیحوصله بودند پی برد که بیتعادلی (دوگانگی های) هیجانی یک عنصرکلیدی در بیحوصلگی در زندگی است. این بیتعادلی بعد از اینکه افراد از اهداف، رویاها و طرحهای شخصی خودچشم پوشی کنند حاصل می شود. بعد از جایگزینی امیالشان با خواستههایی که مطلوبیت کمتری دارند، آنها دچار این ازهم پاشیدگی[۲۸۶] هیجانی میشوند. ازطرفی آنها جهان و دیگران را سرزنش میکنند و نسبت به آنها خشمگین میشوند، بویژه کسانی که آنها را مجبورکردهاند که از اهداف خود چشم پوشی کنند. ازسوی دیگر این افراد احساس شرم و خودملامتی (سرزنش) دارند، با درک این موضوع که آنها آرزوها و رویاها خود را ناچیز (ارزان) فروختهاند برای اینکه اهداف و آرزوهای دیگران را دنبال کنند. مشابه به این دارب و برنارد(۱۹۸۷) بیان کردهاندکه از دست دادن یا شکست در توسعه اهداف معنادار زندگی باعث تجربه بیحوصلگی مزمن میشود.
نظریه وجودی و این دو مطالعه کیفی بیان میکنند که بیحوصلگی از فقدان معنا در زندگی ناشی میشود. علیرغم اینکه مطالعات قبلی نشان دادهاند که این متغیرها وقتی در یک زمان اندازهگیری میشوند به طور معناداری با هم وابسته هستند (مک دونالند وهالند، ۲۰۰۲)پس علت نمیتواند به تنهایی از همبستگیها، استنباط شود (شلی وهمکاران، ۲۰۰۹). به همین منظور شلی و همکاران(۲۰۰۹) در مطالعهای با استفاده طرح پژوهشی کمی وکنترل شده روابط این متغیرها را بررسی کردند. به ویژه فرضیات وجودی را که فقدان معنا در زندگی علت بیحوصلگی است، را آزمودند. درمطالعه اول هدف تعیین این موضوع بود که چگونه بیحوصلگی، معنا در زندگی، افسردگی و اضطراب با هم همبسته هستند. در این مطالعه۱۳۸ دانشجوی لیسانس که در درس زمینه روان شناسی ثبت نام کرده بودند شرکت کردند (۷۷% زن با میانگین سنی۴/۱۹و ۵/۲ = SD). برای سنجش بیحوصلگی از مقیاس آمادگی بیحوصلگی(BPS) هفت گزینهای استفاده شد. همچنین از مقیاس مقابله با بیحوصلگی (هامیلتون وهمکاران، ۱۹۸۴) استفاده شد.
برای سنجش هدف و معنادر زندگی از تست هدف در زندگی[۲۸۷] (PIL؛ کرونباخ[۲۸۸]، ۱۹۸۶؛ کرونباخ و ماهولیک[۲۸۹]، ۱۹۶۴؛ به نقل از شلی وهمکاران، ۲۰۰۹) استفاده باشد. نتایج بدست آمده نشان داد که بین بیحوصلگی و معنا در زندگی یک همبستگی منفی و معنادار (۵۷۴/۰- =r) وجود دارد. بین افسردگی و بیحوصلگی یک رابطه مثبت و معنادار وجود داشت (۴۶۶/۰ =r) و بین هدف در زندگی و افسردگی نیز یک رابطه منفی و معنادار (۶۵۴/۰- =r) وجود داشت. نتایج تحلیل عاملی نشان داد که اضطراب و افسردگی یک عامل واحد را تشکیل میدهند درحالیکه بیحوصلگی یک عامل مستقل بود.
پیش بینی میشود که بیحوصلگی، معنا در زندگی، افسردگی و اضطراب با هم وابسته باشند با این حال به لحاظ روان سنجی سازههای مستقلی باشند. تأیید برای این پیش بینی، یک مدل چهارعاملی که برازش بهتر با دادهها دارد نسبت به مدل سه عاملی دارد، فراهم شده است. آزمون تفاوت کای اسکور برای مقایسه مدلهای تودرتو[۲۹۰] ، مدل چهارعاملی استفاده شد. درهرمدل ۳عاملی دو عامل پنهان برای اندازهگیری سازههای اساسی مشابه را به شکل زیراختصاص داده شد :
مدل ۳ عاملی A : افسردگی/ اضطراب ، بیحوصلگی و معنا در زندگی
مدل۳ عاملی B : افسردگی، اضطراب، بیحوصلگی/ معنا در زندگی
مدل ۳عاملی C : بیحوصلگی/ افسردگی، اضطراب و معنا در زندگی
مدل۳ عاملیD : بیحوصلگی/ اضطراب، افسردگی و معنا در زندگی
نتایج نشان داد که راه حل چهار عاملی یک برازش عالی با دادهها داشت. و مدلهای سه عاملی برازش کمتری نسبت به دادهها داشت به استثنای مدل۳ عاملی A که اضطراب و افسردگی در یک عامل واحد ترکیب، میشدند، اما بهتر از مدل چهار عاملی نبودند. بطور خلاصه این یافته بیان میکند بیحوصلگی با معنا در زندگی وابسته است با این حال از لحاظ روان سنجی همانند دیگر عواطف منفی (اضطراب- افسردگی) مستقل از معنا در زندگی است.
در مطالعه دوم ۸۸ نفراز همان نمونه قبلی (۷۷% زن) دراین مصاحبه شرکت کردند. در دو زمان با فاصله ۸ هفتهای شرکت کنندگان همان مجموعه پرسشنامهها را پر کردند، در اینجا اطلاعات با استفاده از رگرسیون تحلیل شدند نتایج نشان داد که معنا در زندگی در هر دو بار بیحوصلگی را به طور معناداری پیش بینی میکند (۱۹۶/۰- =β) درحالیکه اضطراب و افسردگی پیش بینی نکردند. بطورخلاصه معنا در زندگی یک پیش بینی کنندۀ مهم و معنادار بیحوصلگی بود.
۲-۵-۴ انگیزش تحصیلی
با وجود اینکه عوامل متعددی بر بی حوصلگی دانشجویان در دانشگاه مؤثر هستند ولی یکی از مهم ترین آنها انگیزه ی تحصیلی است. انگیزه تحصیلی با شاخص های رفتاری، هیجانی و شناختی دانشجو که صرف فعالیت های آموزشی می شود مرتبط است. انگیزش عامل فعال ساز رفتار انسان است. انگیزش را می توان به عنوان نیروی محرک فعالیت های انسان و عامل جهت دهنده آن تعریف کرد (سیف، ۱۳۸۷). صاحب نظران انگیزش را به دو گروه اصلی، یعنی انگیزه درونی و بیرونی تقسیم کرده اند. مؤلفه های انگیزشی درونی، تقویت کننده های داخلی و شخصی هستند که جذابیت لازم برای انجام یک فعالیت را ایجاد می کنند. در حالی که مؤلفه های انگیزش بیرونی، به تقویت کننده های خارجی که فرد تحت تأثیر آن ها برای رسیدن به هدف مستقلی تلاش می کند، اطلاق می شود. در خصوص دانشجویان، انگیزش تحصیلی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انگیزش تحصیلی به تمایل درونی فراگیر که موجب هدایت رفتار او به سوی یادگیری و پیشرفت تحصیلی می گردد، اطلاق می شود که تحت تأثیر هر دو عوامل درونی و بیرونی قرار می گیرد. با انگیزش تحصیلی دانشجویان تحرک لازم را برای به اتمام رساندن موفق یک تکلیف، نیل به هدف یا دستیابی به درجه معینی از شایستگی در کار خود پیدا می کنند تا در نهایت بتوانند به موفقیت لازم در امر یادگیری و پیشرفت تحصیلی نایل گردند (ریو[۲۹۱]، ۲۰۰۶). روانشناسان، ضرورت توجه به انگیزش در تعلیم و تربیت را، به علت ارتباط مؤثر آن با یادگیری، کسب مهارتها، راهبردها و رفتار متذکر شده اند و یکی از سازه های اولیه ای که برای تبیین این انگیزش ارائه داده اند انگیزش پیشرفت تحصیلی است (پینتریچ و شانگ[۲۹۲]، ۲۰۰۷). بارها دیده شده که دانشجویان از لحاظ توانایی و استعداد یادگیری بسیار مشابه هم هستند اما در پیشرفت تحصیلی تفاوت های زیادی با یکدیگر دارند. این تفاوت نه تنها در یادگیری دروس تحصیلی با که در سایر فعالیت های غیر علمی آن ها نیز به چشم می خورد (سیف، ۱۳۸۷).
وودانویچ وکاس (۱۹۹۰) که مدعی شده بودند در بیحوصلگی ۵ عامل متمایز وجود دارد، به تحریک درونی که توصیفی از بیعلاقگی و مشکل در حفظ توجه است اشاره میکنند، که تا حدودی با مفهوم بیانگیزگی به خصوص با محتوای گویههای آن همخوانی دارد. همچنین عامل نیازهای نامشخص که گوردن و همکاران(۱۹۹۷) مطرح کرده بودند تا حدود زیادی با عامل بیانگیزگی و بیهدفی همخوانی دارد.
اما تحقیقات انجام شده پیرامون همبستههای بیحوصلگی نشان میدهد که نمرات بالا در بیحوصلگی به طور مثبتی با تأخیر و تعلل رابطه دارد (بلانت پیچل، ۱۹۹۸؛راپ و وودانویچ، ۱۹۹۹)، و فاقد انگیزه تلقی میشوند (فارمر وساندبرگ، ۱۹۸۶)، فقدان درگیری در کار دارند (لری ویارویس، ۲۰۰۳)، و احساس رکورد و درجا زدن دارند (فیشر، ۱۹۹۳). برخی محققین اشاره کردهاند که بیحوصلگی نشانهای از انگیختگی پایین است (هب، ۱۹۹۵؛ به نقل از وودانویچ، ۲۰۰۳). لارسن و ریچادز (۱۹۹۱) بیان میکنند که بیحوصلگی از نظر دانشآموزان ناشی کارها و فعالیتهایی است که مدرسه برای آنها طراحی کرده است و برای آنان فاقد معنا و هدف است. بارمک (۱۹۳۸؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲) پیشنهاد کرد بیحوصلگی یک حالت تعارض بین گرایش به دنبال کردن یا دور شدن از یک موقعیت که به دلیل عدم انگیزه کافی به طور اساسی ناخوشایند شده است. وین برگر و مولر(۱۹۷۴؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲) بیحوصلگی را به عنوان احساسات همزمانی از پوچی و تنش در فردی که قادر نیست سرگرمی یا فعالیت لذت بخشی برای خود فراهم کند مشخص میشود.

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

مدیر سایت