پژوهش – تعیین ساختار عاملی مقیاس آمادگی برای بی حوصلگی در دانشجویان ایرانی نقش پیش …

پژوهش – 
تعیین ساختار عاملی مقیاس آمادگی برای بی حوصلگی در دانشجویان ایرانی نقش پیش  …

تعریف مفهومی انگیزش درونی: مؤلفه های انگیزشی درونی، تقویت کننده های داخلی و شخصی هستند که جذابیت لازم برای انجام یک فعالیت را ایجاد می کنند (روشن میلانی، آقایی منور، خردمند، صبوری، میکائیلی، مسعودی و متذکر، ۱۳۹۰).
تعریف عملیاتی انگیزش درونی: در این پژوهش، نمره ای است که آزمودنی در مؤلفه ی انگیزش درونی مقیاس انگیزش تحصیلی به دست می آورد.
تعریف مفهومی انگیزش بیرونی: انگیزش بیرونی، به تقویت کننده های خارجی که فرد تحت تأثیر آنها برای رسیدن به هدف مستقلی تلاش می کند، اطلاق می شود (روشن میلانی و همکاران، ۱۳۹۰).
تعریف عملیاتی انگیزش بیرونی: در این پژوهش، نمره ای است که فرد در مؤلفه ی انگیزش بیرونی مقیاس انگیزش تحصیلی کسب می کند.
فصل دوم
پیشینه نظری و تجربی پژوهش
۲-۱ مقدمه
بیحوصلگی موضوعی است که به یونان باستان بر میگردد، بطوریکه سقراط از انتقاد برخی از افراد به سبک زندگی اوکه یکنواخت و تکراری بود، آزرده میشد (کوهن[۱۱۶] ، ۱۹۷۶؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶). در آن زمان واژه رخوت[۱۱۷]استفاده می شدکه به واژه ملالت[۱۱۸] (دلتنگی) که امروز از آن استفاده می شود نزدیک تراست. افلاطون از پیشگامان دفاع از نیاز به سازگاری (ثبات) بود. او ثبات (سازگاری) ستارگان را با انسان های آشفته (دمدمی مزاج) ودارای افکار به هم ریخته مقایسه کرد و اعتقاد داشت مردم باید شور اشتیاق نظم و ثبات جرمهای (اجرام) آسمانی را داشته باشند (هیلی،۱۹۸۴). با ظهور مسیحیت چیزی راکه اکنون به عنوان بی حوصلگی می شناسیم به سرعت درموقعیت های مختلفی رشد یافت واحتمالاً به یک نابهنجاری (گناه[۱۱۹] ) اصلی تبدیل میشد. واژههای گوناگونی از قبیل “خشکی روح[۱۲۰] ، غم نامشخص[۱۲۱] (اندوه بی دلیل)، ناامیدی، فلج کامل[۱۲۲] ازآینده وسستی” برای بیان حالتی شبیه بی حوصلگی استفاده می شد. بااین حال واژه ای که بردیگر واژه ها برتری داشت”رخوت” بود که از واژه یونانی برای «دلتنگی[۱۲۳] » استنتاج شده بود. دلیل اینکه واژه رخوت به عنوان گناه اصلی توضیح پیدا کرده بود این بودکه به یکباره تقوا و پرهیزکاری را شکست داده بود وجایگزین لذت شده بود و در این حالت افراد در برابر دیگر گناهان مصون می ماندند(کوهن، ۱۹۷۶؛ به نقل از مارتین۲۰۰۶).
بنابراین بیحوصلگی در اوایل قرون وسطی در اروپا نمودار( نیمرخ ) آشکار و پرصدایی داشته است. علیرغم اینکه در دوره تجدید ادبی ایتالیا هنوز از واژه رخوت استفاده می شد، ولی از قرن چهاردهم به بعد به دلایلی در زبان انگلیسی دیگر کاربردی نداشت (هیلی،۱۹۸۴؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶). درکلیهآثار شکسپیر استفاده ازکلمه رخوت، بیهودگی[۱۲۴]،(پوچی) و بیحوصلگی به چشم نمی خورد. تا اینکه مجدداً در قرن هیجدهم ظاهر می شود. با این وجود تصور اینکه واژهی بیحوصلگی تا قرن هیجدهم در بریتانیا استفاده نشده است مشکل به نظر می رسد، اگرچه هیچ کلمه ای به تنهایی پیدا نشده است که این حالت را بیان کند. به طور قطع در فرانسه بیهودگی (پوچی) از واژه لاتین «انودیار[۱۲۵] » یا تنفر از زندگی خویش به طور وافر از قرن دوازدهم به بعد استفاده شد و از اواخر قرن هفدهم وارد زبان انگلیسی شد (مارتین، ۲۰۰۶). جان دون[۱۲۶] ابرهای سنگین مالیخولیایی[۱۲۷] برای توصیف چیزی که تنبلی (سستی[۱۲۸] ) نامیده می شد، نوشت(مارتین، ۲۰۰۶).
همزمان در فرانسه پاسکال[۱۲۹] واژهی بیهودگی به عنوان حالتی که ساختار مرد را تعیین می کند توصیف کرد، از این زمان به بعد بیهودگی درون مایه اصلی ادبیات فرانسه بود، چیزی که در قرون وسطی یک گناه شناخته میشد و چیزی که به طور مجازی نشانهای از کمال در جامعه نخبگان (فرهیختگان) بود (هیلی،۱۹۸۴؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶).
در متون انگلیسی بیحوصلگی، اولین بار درسال۱۷۶۶ درچاپ ظاهر شد (هیلی،۱۹۸۴؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶). مشخص نیست که چگونه با معنی امروزش بکار گرفته شده، اگرچه چند احتمال وجود دارد و یکی اینکه از زمان فعل تحمل[۱۳۰]کردن (تاب آوردن) استنتاج شده باشد (هیلی،۱۹۸۴؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶). احتمالاً قرن نوزدهم زمانی است که بیحوصلگی به اوج خودش به عنوان یک تأمل ادبی دست پیدا کرد. در همین حین که اروپا وارد قرن بعد میشد بیحوصلگی به وسیله تصور وجودگرایان[۱۳۱] (هستیگرایان) که منکر خدا بودند و زندگی فاقد معناست تسخیر شد. آلبر کامو، وفرانتس کافکا[۱۳۲] (مارتین، ۲۰۰۶) بیتفاوتی محض خودشان از طریق خصوصیاتشان که در یک دنیایی که خالی از معنا قدم میزنند، به تصویر کشیدند. ژان پل سارتر (مارتین، ۲۰۰۶) از تهوع بیهودگی[۱۳۳] (انزجار بیحوصلگی) صحبت کرده و آن را به عنوان خوره روح[۱۳۴] (جذام روح) توصیف میکند.
در زمان حاضر بیان میشود که بیحوصلگی ممکن است بیشتر ناشی از تحریک زیاد باشد تا یکنواختی که در زمان قدیم وجود داشته است. فلاسفه جدید بر این باورندکه در دنیایی که ما با چیزهای بیاهمیت احاطه شدهایم، بیحوصلگی اجتناب ناپذیر است (مارتین، ۲۰۰۶). برحسب نظر سوندسن (به نقل از مارتین، ۲۰۰۶) بیحوصلگی درحال رشد است و درمانی هم برای آن وجود ندارد. این تحلیل بدبینانه در بیحوصلگی با نظر کلاپ[۱۳۵] (۱۹۸۶؛ به نقل از مارتین، ۲۰۰۶) که از افزایش بیحوصلگی در زندگی در جامعه انتقاد اطلاعاتی[۱۳۶]می کند، همخوانی دارد.
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم نوع جدیدی از ادبیات به بارآمد که به طور علمی بیحوصلگی را مورد توجه قرار داد. خیلی از مؤلفین از تحقیقات اندکی که در زمینه بیحوصلگی انجام گرفته، اظهار تعجب کردهاند، موضوعی که هم روی سلامتی افراد و هم جامعه تأثیر دارد (دامراد، فری ولیرد، ۱۹۸۹؛ فیشر، ۱۹۹۳؛ وودانویچ، ۲۰۰۳). علیرغم اینکه منابع بیحوصلگی افزایش چشمگیری در مطبوعات داشته است مطالعات بیحوصلگی نسبتاً کم اما نسبت به دههی گذشته افزایش تدریجی داشته است.
۲-۲ شواهد نظری در خصوص بیحوصلگی
۲-۲-۱ دیدگاه روانکاوی :
خیلی از تئوریهای که در زمینه بیحوصلگی وجود دارد روانکانه هستند. چنین نظریههایی ۶۵ سال پیش گسترش پیداکردند (فنیچل[۱۳۷] ، ۱۹۳۴،۱۹۵۱،۱۹۵۴؛ گرینول[۱۳۸]، ۱۹۵۳؛ اوگنر[۱۳۹] ، ۱۹۶۷؛ اشپیتز[۱۴۰] ، ۱۹۳۷؛ وانگ[۱۴۱] ، ۱۹۷۹؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲). اقدامات فنیچل، (۱۹۳۷؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲) اولین درمانهای بالینی بیحوصلگی بود، بدون اینکه بین انواع بیحوصلگی نرمال و پاتولوژیک تمایزی قایل شود.
تعاریف روانکاوی از بیحوصلگی نوعاً روی تعارض درون روانی[۱۴۲] و یا تنش ناشی از سرکوب امیال نامناسب وتحول نارسای (ناکافی) من متمرکز است ( دی چن، ۱۹۸۸؛ دی چن ومُدی، ۱۹۸۷؛ اسمن، ۱۹۷۹؛ فنیچل، ۱۹۳۴، ۱۹۵۱؛ گرینول، ۱۹۵۳؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲). برای مثال بیحوصلگی به عنوان یک حالتی از تنش غریزی در فردی است که اهداف غریزیاش سرکوب شدهاند؛ اما تنش همچنان احساس میشود، توصیف میشود. همچنین از زاویهای دیگر به عنوان احساسات همزمانی از پوچی و تنش در فردی که قادر نیست سرگرمی یا فعالیت لذت بخشی برای خود فراهم کند، مشخص میشود (وین برگر ومولر[۱۴۳] ، ۱۹۷۴؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲).
همراه با رویکرد بالینی وین برگر ومولر (۱۹۷۴؛ به نقل از وات، ۲۰۰۲)، بررسی های کیفی پدیدار شناختی بیحوصلگی عادی[۱۴۴] (معمولی) نشان دادهاند که شرکت کنندگان به تدریج وارد فاز بیحوصلگی میشوند زمانی که برنامههای زندگیشان کمتر با برنامههای دلخواهشان همخوانی دارند. شرکتکنندگان احساس دوگانگی (بی تعادلی) هیجانی میکنند، زیرا آنها به طور موضوعی از کسانی که درسازش آنها درگیر می شوند خشمگین میشوند. اما این خشم به خودشان برمیگردد (بارجدیل[۱۴۵]،۲۰۰۰). پژوهش بارجدیل (۲۰۰۰) بیان میکند که افرادی که مستعد بیحوصلگی دائمی هستند، سبک زندگی منفعلانه و دورگزین را میپذیرند که این مسئله باعث گسترش بیحوصلگی در بیشتر ابعاد زندگیشان میشود، بنابراین یک چرخه پیوسته بیحوصلگی مزمن وکشمکش پایدار (دائمی) برای مبارزه با اثرات مطلوب کم آن ایجاد میشود.
۲-۲-۲ رویکرد تحولی :
این رویکرد بیحوصلگی را از دیدگاه تحولی مورد بررسی قرار میدهد. هامیلتون (۱۹۸۳)چنین فکر میکند که چیزی که هم برای فرد جذاب است و هم برای او دارای معنای خاصی است، وظرفیتتنظیم توجه [۱۴۶] برای علاقمندی، به میزان زیادی در دوران کودکی و نوجوانی رشد می یابند. هامیلتون عقیده دارد که عادات توجهی ( از قبیل ایجاد لذت، توسعه علاقه ودوری از بی حوصلگی) که برای شکل گیری یک هویت مستقل لازم هستند، ممکن است در دوران تحول رشد ضعیفی داشته باشند. او بیان میکند که شیوههایی که افراد یاد میگیرند چگونه خودشان را سرگرم کنند یا با بیحوصلگی سازگاری کنند، پیامدهای بالقوه و همه جانبه مضر فردی اجتماعی و بوم شناختی دارد. هامیلتون معتقد است، تفاوت های فردی در توجه و دیگر ویژگیهای شخصیتی در تنظیم مداوم تجربیات در دامنهای از جذب علاقه تا بیحوصلگی، مهم هستند.
ارتباط بیحوصلگی با کنترل توجه قبلاً توسط هامیلتون، هایر[۱۴۷] وبوش بام[۱۴۸] (۱۹۸۴)حمایت شده است، آنها تصورکردهاند که تمرکزکردن فرد روی یک جنبهی خاص یک موقعیت، اجازه میدهد به بروز گزینههای نادرست بالقوه و در نتیجه ممکن است فرد را به سوی یکنواختی سوق دهد. دامراد- فری و لیرد(۱۹۸۹)، براساس پژوهش خود نقش میزان عمل حواسپرتی و شخصیت (درونگرایی وبرونگرایی) را بررسیکردند و نتیجه گرفتند که بیحوصلگی حاصل یک قضاوت فراشناختی درباره ظرفیت توجه فرد است.
حمایت دیگر از نقش شناخت در بیحوصلگی به وسیله نتایجی که توسط سب[۱۴۹] و وودانویچ[۱۵۰] (۱۹۹۸) گزارش شد، فراهم شده است. به ویژه این محققین دریافتند که افراد با نمرات بالای جذب[۱۵۱] ( از قبیل امکان فراهم آوردن توجه کامل) بی حوصلگی کمتری گزارش کردند. سب و وودانویچ همچنین دریافتندکه افرادی که به میزان بالایی ازحالات درونی خودآگاه بودند (خودآگاهی مثبت) به طور معنادارینمرات پایینتری در مقیاس آمادگی بیحوصلگی کسب کرده بودند. این یافته ها با نتایج وات و بلانچارد[۱۵۲] (۱۹۹۴) که گزارش کردند، نمرات بالای بی حوصلگی در افرادی دیده می شود که نیاز پایینی برای شناخت داشتند (مثل افرادی که احتمالاً کمتر درفعالیت های شناختی پرتلاش درگیر می شوند و لذت می برند) همخوانی داشت.
گابریل[۱۵۳] (۱۹۸۸) بیحوصلگی را از یک دیدگاه تحولی توصیف کرد. با استفاده از مصاحبههای بالینی و مطالعات مشاهدهای کودکان و اقتباص وسیع از کارهای قبلی گرینسون[۱۵۴] (۱۹۵۳) بیان کرد که بیحوصلگی به عنوان یک حالت من تعریف شده است، جایی که همزیستی های زیروجود دارد: ۱) میل (اشتیاق) نامشخص ۲) بیمیلی به کار ۳) نگرش منفعلانه در انتظار که دنیای بیرونی برای وی لذت فراهم کند ۴) یک احساس تحریف شده از زمان، بصورتی که زمان ایستاده یا خیلی کند حرکت می کند ۵) فقدان خیال پردازی. گابریل (۱۹۸۸) اظهار می کند که افرادی که شدیداً بیحوصله هستند ممکن است یک اختلالی در تواناییشان برای تصور خود و ارایه هدف تجربه می کنند.
۲-۲-۳ رویکرد اسنادی :
بیحوصلگی به یک موقعیت تحریکی نامناسب نسبت (اسناد) داده می شود که این نظریهی اسنادی را با بیحوصلگی مرتبط میکند. محققان قبلی بیحوصلگی را درمفاهیم درمعرض محرک های یکنواخت قرار گرفتن به مدت طولانی تعریف کرده اند (اوهنلن، ۱۹۸۱)؛ اما شرایط یکنواخت، ضروری وکافی برای بروز بیحوصلگی نیست. آنچه صحیح است این است که یکنواختی ادراکی یا ذهنی (اسنادبیحوصلگی) درشرایط خاص محیطی است (پرکینر و هیل ،۱۹۸۵)، از این رو تصور می شود که تحریککنندگی ناکافی وابسته است به پیچیدگی افراد، و سطح برانگیختگی به پیچیدگی موقعیت وابسته است.
هیل و پرکینز (۱۹۸۵) شواهدی یافتندکه نشان میدهد شیوهای که افراد یک فعالیت را تفسیر میکنند میتواند روی تجربهی بیحوصلگی و علاقمندی آنها تأثیر بگذارد. افرادی که یک تکلیف را خیلی متفاوت و متنوع تفسیر میکنند (بکار بردن سازههای متعدد وتمایز دادن خصایص) تکلیف را به طور ذهنی متفاوت مییابند و موجب اسناد علاقمندی در آنها میشود. در مقابل افرادی که همان وظیفه را نامشخص و نامتمایز تفسیر میکنند باعث احساس یکنواختی ذهنی و اینکه اسناد بیحوصلگی داشته باشند. بعلاوه با تغییر در پیچیدگی یک موقعیت بوسیله شکستن حصار[۱۵۵](ترک موقعیت) فیزیکی(جسمی)، یک فرد می تواند بی حوصلگی اش را از طریق شناسایی (اکتشاف) ذهنی (خیال پردازی واندیشه پردازی) به علاقمندی تبدیل کند.
بیحوصلگی یک حالت منفی است که با محیطهایی که به طور غیر قابل تغییر، سطح تحریکی پایین و تحمیلی (اجبارشده) تجربه می شوند، مرتبط است (هیل وپرکینز، ۱۹۸۵؛ میکلاس و وودانویچ، ۱۹۹۳). بیحوصلگی همانند عواطف منفی دیگر (مثل خشم، اضطراب وافسردگی) فرض میشود که یک کنش سازگارانه مهم دارد که نشانههایی از شناخت مداوم (فیزیکی و یا شناختی) از محیط فعلی دریافت می کند که پاداش زیاد از آن بعید است. بنابراین بیحوصلگی کمک می کند که در تخصیص نادرست توجهمان اصرار نکنیم و روی منابع محدود محیطی که امکان موفقیتهای رقابتی ناچیز است، سرمایه گذاری نکنیم. البته این فرض ها که بیحوصلگی را به یک منبع محیطی اسناد می کند، یک فرایند نسبتاً با ثبات [۱۵۶] و پایا [۱۵۷] است. ممکن است برخی افراد تمایل پیدا کنند از محیط ها و فعالیت های مهم انضباطی پرهیز یا به طور ناپختهای آن را رها کنند (مثل محیط های آموزشی که به طور اشتباهی به عنوان منابع رایج یا اولیه احساس بیحوصلگی شناسایی می شوند)(یوریچ[۱۵۸] ، ۲۰۰۴).
دامراد، فری و لیرد (۱۹۸۹) بیان کردهاند که این قبیل اشتباهات اسنادی ممکن است تحت زمینههای خاص محیطی اتفاق بیفتد. دامرد، فری و لیرد درسه حالت زیر بررسی انجام دادند:۱) یک سوم از آزمودنیها به یک سخنرانی گوش میکردند، درحالیکه دراتاق مجاور تلویزیون باصدای بلند روشن بود؛۲) یک سوم دیگر از آزمودنیها به همان سخنرانی گوش میکردند درحالیکه تلویزیون خاموش بود و هیچ صدایی از اتاق مجاور شنیده نمیشد؛۳) یک سوم باقیمانده به سخنرانی گوش میکردند درحالیکه تلویزیون روشن بود. اما صدای آن کم و قابل شنیدن بود (ولوم متوسط). وقتی که مقاله تمام شد، آزمودنیها تجربه هیجانیشان را ارزیابی کردند و از آنها خواسته شد نظرشان را در مورد سخنرانی بیان کنند و اینکه آیا بیحوصله شده اند یا خیر ؟ یافته جالب در این مطالعه این بود که گروهی که در معرض شرایط متوسط صدا (حواس پرتی) قرارگرفته بودند بیحوصلگی بیشتری نسبت به دو گروه دیگر گزارش کرده بودند. دامراد، فری و لیرد (۱۹۸۹) این یافتهها را توجه به نظریه خود ادراکی[۱۵۹] (بم [۱۶۰] ۱۹۷۳) برچسب می زنند واسناد میکنند بیحوصلگی را شبیه دیگر حالات عاطفی تبیین کردند که تا حدود زیادی توسط فرایند ارزیابی که شامل نشانههای درونی و بیرونی است تعیین می شود. آنها این فرض را ارایه کردند که تجربه حواس پرتی بدون یک منبع مشخص محیطی ممکن است یک نشانه درونی برای سطوح بیحوصلگی اسنادی در شرایط صدای متوسط ایجاد کند. به عبارت دیگر منبع حواس پرتیشان درشرایطی که صدای متوسط مبهم بود (درحالیکه دریک سطح قابل ملاحظه ارایه شده بود) برخی آزمودنیها استنتاج کرده بودند که هدف مورد توجه آنها به طور ذاتی خسته کننده بوده است (یک فرایند ارزیابی خودکار اما نادرست دریک انحراف توجه شان). بنابراین در موقعیتهایی که محل رقابت منابع توجه است و به طور واضح دلیل مشخصی برای انحراف توجه وجود ندارد، به مقدار زیادی بیحوصلگی و نارضایتی به فعالیت اولیه نسبت (اسناد) داده میشود. این یافته ها حمایت می کند از این تصور که فرایندهای توجه و قضاوت در مورد فعالیت های شناختی یک فرد ممکن است یک عامل مهم و تأثیرگزار در تجربه بیحوصلگی باشد (وات، ۲۰۱۰).
یافتههای دامراد، فری و لیرد اگر معتبر باشد یک مفهوم (نتیجه گیری) ضمنی هم برای محیطهای آموزشی دارد، ازاین رو این تصور وجود دارد که افرادی که بدون دلیل کافی محیط آموزشی را رها می کنند یا بیانگیزه میشوند نسبت فعالیت های آموزشی میتواند پیامد یک فرایند خطای اسنادی باشد که این محققین توصیف کرده اند.
۲-۳-۱ سایر نظریهها و پژوهشهای روانشناختی بیحوصلگی
جی ویتز[۱۶۱] (۱۹۶۶) تجربه بیحوصلگی در انسان را با برانگیختگی[۱۶۲]، احساس اجبار(تحمیل شدگی)،[۱۶۳] یکنواختی ذهنی[۱۶۴] و بیلذتی[۱۶۵] همراه می داند. او اظهار می کند که بی حوصلگی شدید می تواند به وسیله یک کار ساده و تکراری ایجاد شود و معمولاً با کاهش انگیختگی و افزایش احساس اجبار، یکنواختی و بیلذتی همراه است. در تلاش برای ترکیب کردن[۱۶۶] بی حوصلگی، بیان میکند که هیچکدام از این متغیر ها به تنهایی برای ایجاد بی حوصلگی کافی و ضروری نیست، بلکه شواهد بیان می کند که هر چهار عامل بطور معمول در بیحوصلگی وجود دارند.
اسمن[۱۶۷](۱۹۷۹) بی حوصلگی را یک پدیده پیچدهی روانی می داند شامل جنبه های شناختی و عاطفی که تنها در حیطه تئوری تعارض قابل فهم نیست. وی بیان می کند که قلت[۱۶۸] خیالپردازی در فرد بیحوصله ممکن است انعکاسی از نقص تحول من، یا همانطور که عموماً ذکر شده[۱۶۹] ازتعارضات تکانه-دفاع باشد. نیاز به تحریکات فراهم شده بیرونی[۱۷۰] ویژگی افرادی است که دارای سبک شناختی وابستگی میدانی (محیطی)[۱۷۱] یا منش انفعالی[۱۷۲]دارند. این دو عامل ممکن است از عوامل مهم زمینه ساز رشد و تحول بیحوصلگی باشند که عوامل خاص فاز یک[۱۷۳]ممکن است احتمال بروز آنها را در دوره های خاصی از زندگی تقویت کند.
دی چن و تیموتی[۱۷۴] (۱۹۸۸) بی حوصلگی را یک موضوع[۱۷۵] بالینی میدانند و مدلی از بی حوصلگی معرفی کردند که شامل متغیر (فعال سازی،[۱۷۶]، جهت یابی،[۱۷۷] نیازها و مهارتها) بود. که تا حدودی مبتنی بر نظریه فعال سازی[۱۷۸] بود. آنها اعتقاد داشتند که بیحوصلگی به بیشترین شکل را در افرادی می توان پیشبینی نمود که دارای سطح بالایی از فعال سازی عادی، جهت گیری بیرونی، نیازهای ناکام شده و مهارتهای سطح پایین باشند.
پرکینز و هیل[۱۷۹] (۱۹۸۵) مدعی شده اند که پژوهش های قبلی اشتباه فرض کرده اند که یکنواختی در تحریک حسی[۱۸۰]، یک عنصر لازم و کافی برای بی حوصلگی است. آنها طی ۵ بررسی با استفاده از تئوری سازه شخصی[۱۸۱] و تکنیک های فهرست ساختار[۱۸۲] سه فرضیه زیر را در مورد بیحوصلگی بررسی کردند: ارتباط بیحوصلگی با یکنواختی ذهنی، ناکامی و با فقدان تحریکات معنی دار. نتایج نشان داد که بیحوصلگی با یکنواختی ذهنی و ناکامی رابطه دارد؛ اما با فقدان تحریکات معنادار ارتباطی نداشت.
سب[۱۸۳]و وودانویچ (۱۹۹۸) وابسته های شناختی بیحوصلگی را در دانشجویان مورد بررسی قرار دادند. نتایج بررسی آنها نشان داد که دانشجویانی که قدرت جذب[۱۸۴]و خودآگاهی مثبتی داشته و از حالات درونی خودشان آگاه بودند نمرات پایین تری در مقیاس بیحوصلگی کسب کردند؛ اما افرادی که خودآگاهی منفی و تمرکز بیشتری بر روی قضاوت و ارزیابی داشتند، نمرهای بالایی در مقیاس بیحوصلگی بدست آوردند.
در مجموع باید گفت بیشتر مطالعات، بیحوصلگی را پدیده ای که دارای جنبه های شناختی و عاطفی و هیجانی است قلمداد میکنند که می تواند هم به عنوان یک حالت (ناشی ازشرایط) و هم به عنوان یک خصیصه (آمادگی) شخصیتی در افراد به وجود آید و پیامدهای عاطفی و شناختی متعددی بهدنبال داشته باشد.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

مدیر سایت