بررسی نسبت میان عقل و وحی در معرفت خداوند از منظر روایات اهل بیت علیهم السلام۹۳- قسمت ۶

بررسی نسبت میان عقل و وحی در معرفت خداوند از منظر روایات اهل بیت علیهم السلام۹۳- قسمت ۶

اکنون این سؤال مطرح می‌شود که چرا عقل به وحی نیازمند است؟، مگر وحی در حوزه معرفت خداوند چه چیز ارزشمندی را در اختیار عقل قرار می‌دهد و در صورت عدم رجوع به وحی، انسان گرفتار چه انحرافی خواهد شد؟
در فصل آینده نشان داده خواهد شد که عقلاء و اندیشمندان ممکن است در معارف توحیدی به دلیل فراتر رفتن از حدود ذاتی عقل و بی توجهی به محدودیت و نیاز آن گرفتار تشبیه بین خالق و مخلوق گردند.
فصل چهارم
کارکرد وحی در معرفت خدا
۴ . کارکرد وحی در معرفت خدا
۴-۱- مقدمه
پس از ثبوت جایگاه عقل و حجیت آن بر اساس روایات، با این سوال مواجهه شدیم که آیا عقل در یافته‌های معرفتی خود، مستغنی و بی‌نیاز است یا خیر؟ آنگاه در فصل سوم بر اساس روایات محدودیت عقل و نیاز آن به وحی به اثبات رسد. به این ترتیب عقل که حجت باطنی و میزان شناخت صدق و کذب در معرفت الهی است بر اساس روایات اهل بیت علیهم السلام محدود و نیازمند بوده از ورود به وادی معرفت و شناخت مستقلانه خداوند و از اینرو تعمق در کنه آنچه از او خواسته نشده، منع شده است.
اکنون سوالی که ذهن را به خود مشغول می‌کند آن است که علت نیاز عقل به وحی چیست و چرا عقل در معرفت خداوند نیازمند به راهنمایی وحی است و یا به عبارت کامل‌تر اینکه کارکرد وحی در معرفت خداوند چیست؟ در این فصل برآنیم تا به کمک روایات خاندان وحی دریابیم که علت نیاز عقل به وحی چیست و وحی چگونه این نیاز را پاسخ می‌گوید.
خواهیم دید که وحی ابتدا در قالب مُذکِّر، انسان را از فراموشی و غفلت بیرون می‌آورد و او را متوجه وجود خالق و پروردگار هستی آفرین می کند، آنگاه بلافاصله او را در شناخت و معرفی پروردگار یاری می کند.وحی با تذکر حدود عقل و عقل ورزی در معرفت خدا از حریم توحید دفاع می‌کند تا آدمی در مسیر شناخت پروردگارش گرفتار توهم و تشبیه نگردد.
۴-۲- وحی، مُتذکِّرِ وجود خالق
آیات متعددی در قرآن کریم به نحو مستقیم یا غیر مستقیم به وجود خالق هستی و خداوند عالم آفرین، متذکر و انسان غافل را به وجود پروردگار یادآور می‌شوند. از نخستین آیاتی که بر پیامبر اکرم (ص) نازل گشت تا آیات نخستین سوره حدید و آیات پایانی سوره حشر که در توصیف خداوند متعال است و نیز آیاتی که به صراحت، عقل انسان را متوجه وجود خداوند می‌کنند، همه بیانگر وجود خداوند و یادآوری آن برای عقول انسان است.
در این خصوص استفاده از عبارت تذکر و یا یادآوری مناسب‌ترین تعبیر برای این کارکرد وحی، یعنی تذکر به وجود آفریدگار هستی می‌باشد. چرا که به بیان قرآن کریم پیامبران در پاسخ به اقوامی که ایشان را تکذیب می‌کردند و در دعوت آنها شک می‌ورزیدند، به آنان می‌گفتند: «أفی الله شکٌ فاطر السماوات و الأرض»[۱۲۲] و این چنین وجود خالق و مبتدع برای آسمان‌ها و زمین را برای آنان یادآور می‌شدند.[۱۲۳]
در جای دیگر، قرآن کریم با دعوت به تماشای زمین، کوه‌ها، آسمان و خلقت شتر، پیامبر (ص) را تنها یادآور معرفی می‌کند.[۱۲۴] این موارد چهارگانه زیربنای زندگی انسان را تشکیل می‌دهد. آسمان کانون نور، باران و هوا است، زمین مرکز پرورش انواع مواد غذایی، کوه‌ها رمز آرامش و ذخیره آب و مواد معدنی و شتر نمونه روشنی از چهارپایان اهلی که در اختیار بشر قرار دارد و به این ترتیب قرآن به دنبال این بحث توحیدی روی سخن خود را به پیامبر کرده می‌گوید: اکنون که چنین است آنها را یادآوری کن، تو فقط یادآور هستی(فذّکر انّما انت مذّکر) تو هرگز مسلط بر آنان نیستی که مجبورشان به ایمان سازی (لستَ علیهم بمُصیطر).[۱۲۵]
در نمونه‌ای دیگر حضرت ابراهیم(ع) که ملکوت آسمان‌ها و زمین را رؤیت نموده است در مبارزه‌ای منطقی با گروه‌های مختلف بت‌پرستان با تذکر افول و غروب ستارگان، ماه و خورشید به آنان گمراهی و شرک ایشان را نشان می‌دهد و عقول آنها را متوجه کسی می‌کند که فاطر و خالق آسمان‌ها و زمین است. [۱۲۶]
حتی در آنجا که به تعبیر قرآن کریم مشرکان از شنیدن نام خدای واحد ابراز تنفر می‌نمایند، خداوند به پیامبر خود دستور می‌دهد به صورت التجا به خدای تعالی به ایشان تذکر دهد. در این التجا، قرآن کریم خدای تعالی را به وصف «فاطر السماواتِ و الارض» توصیف نموده است.[۱۲۷]
چنانچه ملاحظه می‌شود، پیامبران الاهی قلوب غفلت زده بشر را متوجه فاطر و خالق هستی می‌نمایند و لذا می‌توان تذکر به وجود خالق را اولین وظیفه وحی دانست. چرا که پذیرش وجود خدای یکتا مقدم بر معرفت اجمالی و اطاعت اوست.
امیر مؤمنان (ع) در خطبه اول نهج البلاغه پس از تشریح مراتب توحید و معرفت خداوند و آنگاه بیان اسرار آفرینش جهان و خلقت حضرت آدم به فلسفه بعثت پیامبران اشاره می‌کنند و ارسال پی در پی پیامبران به سوی مردم را برای ادای عهد فطرت و یادآوری نعمت‌های فراموش شده خدا می‌دانند: فَبَعَثَ فِیهِمْ‏ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِه…‏ .[۱۲۸] در این بیان حضرت علی (ع) یادآوری و تذکر، از اولین اموری است که پیامبران به آن اقدام نموده‌اند.
در ادامه خواهیم دید که عبارت «میثاق فطرت» را عده‌ای اشاره به عالم ذر و آیه ۱۷۲ سوره اعراف (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنىِ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتهَمْ وَ أَشهْدهُمْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلىَ‏ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَاذَا غَفِلِینَ) دانسته اند. البته ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آن را معرفت به خداوند و ادله توحید و عدل می‌داند که در عقول بشر پنهان شده است و انبیاء برای تأکید به آن مبعوث شده‌اند.[۱۲۹]
در نمونه‌ای دیگر مرحوم علامه مجلسی در تفسیر آیه «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَهً یُعْبَدُونَ»[۱۳۰]روایتی را از طریق عامه نقل می‌کند که در شب اِسراء پیامبر اکرم (ص) به امر الهی از پیامبران سوال می‌کند که به چیزی مبعوث شدید؟ آنان در پاسخ شهادت به لااله اله الله را اولین علت مبعوث شدن خود بیان می‌کنند.[۱۳۱]
یادآوری وجود خالق و تذکر فطرت و شهادت به وحدانیت الهی که در لسان روایات به «نفی تعطیل» تعبیر شده است، بوسیله پیامبران و ائمه معصومین از طریق توجه دادن به آفریننده‌ها و مصنوعات تحقق می‌کند، روشی که انسان با مشاهده مصنوع پی به وجود صانع خواهد برد.
امام صادق علیه السلام در مناظره با زندیقی که به نزد ایشان رفته است در پاسخ به سوال او که چه دلیلی بر وجود خدا دارید (فما الدلیل علیه)، می‌فرمایند: وُجُودُ الْأَفَاعِیلِ‏ دَلَّتْ عَلَى أَنَّ صَانِعاً صَنَعَها… .[۱۳۲] وجود افعال صانع دلالت بر وجود ذات صانع دارد چنانچه وجود بنا دلالت دارد بر وجود بانی حتی اگر او را هرگز ندیده باشی. [۱۳۳]
امام رضا علیه السلام در مجلس مأمون و در خطبه‌ای که در توحید و معرفت خداوند بیان شده می‌فرمایند: کُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ‏ مَصْنُوعٌ‏ وَ کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ بِصُنْعِ اللَّهِ یُسْتَدَلُ‏ عَلَیْه‏… .[۱۳۴]
به این معنی که هر شناخته شده‌ای مصنوع است و هر چه قائم به غیر خود باشد (اشاره به مخلوقات) معلول است و بوسیله آفریده‌های الهی به خداوند استدلال می‌شود.مشابه این کلام در فرمایش حضرت امیر (ع) اینگونه نقل شده است:
…أَنَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ صَانِعٌ‏ لَیْسَ بِمَصْنُوعٍ بِصُنْعِ‏ اللَّهِ یُسْتَدَل علیه…‏[۱۳۵]
با اندکی دقت درمی‌یابیم که در روایات اهل بیت علیهم السلام در کنار نفی تعطیل که همان اثبات وجود خداوند می‌باشد، نفی تشبیه و همانندی با سایر مخلوقات همواره همراه است. این موضوع را باید دلیلی بر نیاز عقل به راهنمای وحی در معرفت خداوند دانست. گرچه از نظر ایشان عقل تا حدودی بر معرفت الهی راه می‌برد اما هرگز به احاطه و شناخت کنه ذات و صفات او راهی ندارد. به عبارت دیگر عقل مستقلاً به وجود خالق یقین و اقرار دارد اما شناخت او از نوع احاطه بر صفات الهی نیست.
امام صادق علیه السلام به فضل بن عمر چنین می‌فرمایند:
إِنَّ الْعَقْلَ‏ یَعْرِفُ‏ الْخَالِقَ‏ مِنْ جِهَهٍ تُوجِبُ‏ عَلَیْهِ الْإِقْرَارَ وَ لَا یَعْرِفُهُ بِمَا یُوجِبُ لَهُ الْإِحَاطَهَ بِصِفَتِهِ فَإِنْ قَالُوا فَکَیْفَ یُکَلَّفُ الْعَبْدُ الضَّعِیفُ مَعْرِفَتَهُ بِالْعَقْلِ اللَّطِیفِ وَ لَا یُحِیطُ بِهِ قِیلَ لَهُمْ إِنَّمَا کُلِّفَ الْعِبَادُ مِنْ ذَلِکَ مَا فِی طَاقَتِهِمْ أَنْ یَبْلُغُوهُ وَ هُوَ أَنْ یُوقِنُوا بِهِ وَ یَقِفُوا عِنْدَ أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ وَ لَمْ یُکَلَّفُوا الْإِحَاطَهَ بِصِفَتِه… .‏[۱۳۶]
عقل آفرینشگر را چنان مى‏شناسند که او را وادار به اقرار مى‏کند و نه چنان که به او احاطه پیدا کند.اگر بگویند: چگونه بنده ضعیف را مکلف ساخته که به عقل لطیف او را بشناسد و حال آنکه عقل او قاصر از احاطه به اوست؟ در پاسخ گفته مى‏شود: بندگان تا حدّ توان و طاقت مکلّفند. یعنى باید تا حدّى تلاش کنند که به او یقین پیدا کنند و امر و نهى او را بشنوند و فرمان ببرند.اینان مکلّف به شناخت احاطه‏اى نیستند.‏[۱۳۷]
بنابراین آنچه عقل بر آن قدرت دارد، اقرار و یقین به وجود خداست و آنچه بر آن قدرت ندارد، شناخت خداوند است چراکه هیچ احاطه‌ای به آن ندارد و نخواهد داشت. بر اساس این روایات عقل دو وظیفه دارد یکی در حوزه معرفت و نظر و دیگری در حوزه عمل. در حوزه نظری عقل مکلف است که به وجود خدا یقین پیدا کند و در حوزه عملی مکلف است که از حدود و اوامر الهی تجاوز نکند. ‏[۱۳۸]
امام صادق علیه السلام در مناظره‌ مذکور با فرد زندیق، پس از پاسخ به سوال‌های او که در باب توحید و معرفت خداوند مطرح شده، نفی تعطیل و نفی تشبیه را در کنار هم به عنوان ضرورت عقلی در اثبات صانع مطرح می‌نمایند، چراکه نفی( یا تعطیل) همان ابطال و عدم وجود خداوند است و تشبیه، همانند دانستن او با مخلوق.
وَ لَا بُدَّ مِنْ إِثْبَاتِ‏ صَانِعِ الْأَشْیَاءِ خَارِجٍ‏ مِنَ الْجِهَتَیْنِ‏ الْمَذْمُومَتَیْنِ‏ إِحْدَاهُمَا النَّفْیُ إِذْ کَانَ النَّفْیُ هُوَ الْإِبْطَالَ وَ الْعَدَمَ وَ الْجِهَهُ الثَّانِیَهُ التَّشْبِیهُ إِذْ کَانَ التَّشْبِیهُ مِنْ صِفَهِ الْمَخْلُوقِ الظَّاهِرِ التَّرْکِیبِ وَ التَّأْلِیف… .‏[۱۳۹]
[خالق اشیاء باید از دو جهت ناپسندیده برکنار باشد، یکى از آن دو جهت نفى است‏] (یعنى نبود خدا و انکارش- جمله‏اى که در بین دو قلاب ترجمه کردیم در کتاب توحید و احتجاج هست و از قلم مرحوم کلینى یا کاتب افتاده است) زیرا که نفى نبودنست و جهت دوم تشبیه است زیرا که تشبیه (مانند چیزى بودن) صفت مخلوقست که اجزایش بهم پیوستگى و هماهنگى آشکارى دارد. [۱۴۰]
۴-۳- نفی تشبیه
چنانچه در بخش قبل گذشت در روایات اهل بیت (ع) نفی تشبیه بلافاصله و در کنار نفی تعطیل ذکر شده است. شاید علت آنرا باید در این دانست که عقلاء به محض اینکه متوجه وجود خالق می‌شود (مستقلاً یا به کمک وحی)، در مقام فهم و توصیف چیستی آن بر می‌آید و در کشف چیستی خداوند دچار تشبیه و توهم و انحراف در معرفت می‌گردد. روشن است روایاتی که در نفی تشبیه و نفی توهم و تنزیه ذات الهی وارد شده بر نفی تعطیل نیز دلالت دارند و از این رو نمی‌توان بین نفی تعطیل و نفی تشبیه جدایی قائل شد، گرچه نفی تعطیل بر نفی تشبیه تقدم زمانی دارد، به این معنی که ابتدا باید متذکر وجود خالق و صانع شد و آنگاه هرگونه شباهت او را با مخلوق نفی نمود.
امام صادق (ع) در ادامه روایت اخیر پس از ذکر ضرورت وجود صانع و نفی هرگونه تشبیه او با مخلوق، نیاز مخلوق و مصنوع را دلیلی بر مصنوع بودن و عدم شباهت به صانع خود بیان می‌کنند، چرا که اگر صانع هم مانند ایشان باشد لازم می‌آید که در ترکیب و تألیف و حالات موجودات شبیه به آنان باشد که در این صورت دیگر صانع نخواهد بود.
فَلَمْ یَکُنْ بُدٌّ مِنْ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ لِوُجُودِ الْمَصْنُوعِینَ وَ الِاضْطِرَارُ مِنْهُمْ إِلَیْهِ أَثْبَتَ‏ أَنَّهُمْ مَصْنُوعُونَ وَ أَنَّ صَانِعَهُمْ غَیْرُهُمْ وَ لَیْسَ مِثْلَهُمْ إِذْ کَانَ مِثْلُهُمْ شَبِیهاً بِهِمْ فِی ظَاهِرِ التَّرْکِیبِ وَ التَّأْلِیفِ وَ فِیمَا یَجْرِی عَلَیْهِمْ مِنْ حُدُوثِهِمْ بَعْدَ أَنْ لَمْ یَکُونُوا وَ تَنَقُّلِهِمْ مِنْ صِغَرٍ إِلَى کِبَرٍ وَ سَوَادٍ إِلَى بَیَاضٍ وَ قُوَّهٍ إِلَى ضَعْفٍ وَ أَحْوَالٍ مَوْجُودَهٍ لَا حَاجَهَ لَنَا إِلَى تَفْسِیرِهَا لِثَبَاتِهَا وَ وُجُودِه…[۱۴۱]
بنابراین چاره‏اى نیست جز اثبات صانع (و اعتراف به آن) به جهت بودن مصنوعین و آفریدگان و ناگزیرى آنها از اعتراف به اینکه آنها مصنوعند و صانعشان غیر آنهاست و مانند آنها نیست زیرا هر چیز که مانند آنها باشد با آنها شباهت دارد در ظاهر پیوستگى و هماهنگى پیکر و در بودن بعد از نبودن و انتقال از کودکى به بزرگى و از سیاهى به سفیدى و از نیرومندى به ناتوانى و حالات موجود و معلوم دیگرى که نیازى به توضیح آنها نیست زیرا که عیانند و موجود.[۱۴۲]

از منظر روایات همانگونه که معرفت خداوند و توحید افضل اعمال است، تشبیه خالق به مخلوقین بزرگترین گناه در حوزه معرفت معرفی شده و به عبارتی تشبیه در برابر توحید قرار می‌گیرد:
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ، قَالَ: سَأَلَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا الصَّادِقَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، فَقَالَ لَهُ: أَخْبِرْنِی‏ أَیُّ الْأَعْمَالِ‏ أَفْضَلُ‏ قَالَ: تَوْحِیدُکَ‏ لِرَبِّکَ. قَالَ: فَمَا أَعْظَمُ الذُّنُوبِ قَالَ: تَشْبِیهُکَ لِخَالِقِکَ.[۱۴۳]
به این ترتیب توحید در کلام معصومین علیهم السلام با نفی هرگونه شباهت خالق به مخلوق تعریف و تبیین می‌شود، به فرمایش امام صادق (ع): أَمَّا التَّوْحِیدُ فَأَنْ لَا تُجَوِّزَ عَلَى رَبِّکَ مَا جَازَ عَلَیْکَ… .[۱۴۴] (حضرت (ع) فرمود اما توحید آن است که روا ندارى بر پروردگارت آنچه را بر تو روا باشد.)
روش تبیین توحید در سیره اهل بیت(ع)، اثبات خالق (نفی تعطیل) بدون تشبیه او به خلق (نفی تشبیه) می‌باشد، چنانچه حضرت رضا (ع) می‌فرمایند:
إِنَّ لِلنَّاسِ‏ فِی التَّوْحِیدِ ثَلَاثَهَ مَذَاهِبَ‏ مَذْهَبُ إِثْبَاتٍ بِتَشْبِیهٍ وَ مَذْهَبُ النَّفْیِ وَ مَذْهَبُ إِثْبَاتٍ بِلَا تَشْبِیهٍ فَمَذْهَبُ الْإِثْبَاتِ بِتَشْبِیهٍ لَا یَجُوزُ وَ مَذْهَبُ النَّفْیِ لَا یَجُوزُ وَ الطَّرِیقُ فِی الْمَذْهَبِ الثَّالِثِ إِثْبَاتٌ بِلَا تَشْبِیهٍ.[۱۴۵]
مردم را در توحید سه مذهب است یکى مذهب اثبات با تشبیه و دیگرى مذهب نفى و سیم مذهب اثبات بدون تشبیه پس مذهب اثبات با تشبیه روا نباشد و مذهب نفى نیز جائز نیست و طریق درست در مذهب سیم باشد که اثبات است بدون تشبیه. [۱۴۶]
در روایت دیگری کمترین مرتبه معرفت (خداوند) اقرار به وجود خداوند (نفی تعطیل) و اقرار به اینکه هیچ شبیه و نظیری برای او وجود ندارد (نفی تشبیه) دانسته شده است:
عَنْ أَبِی الْحَسَنِ(الرضا)ع‏ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ أَدْنَى‏ الْمَعْرِفَهِ قَالَ الْإِقْرَارُ بِأَنَّهُ لَا إِلَهَ غَیْرُهُ وَ لَا شَبِیهَ‏
لَهُ‏ وَ لَا نَظِیرَ لَهُ وَ أَنَّهُ مُثْبَتٌ قَدِیمٌ مَوْجُودٌ غَیْرُ فَقِیدٍ وَ أَنَّهُ‏ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ[۱۴۷]
باید دانست که نفی تشبیه در روایات اهل بیت (ع) به اشکال و صور مختلفی ظهور پیدا کرده است: نفی جسم و صورت، نفی توصیف و توهم، نفی مشاهده ، نفی زوال و افول، نفی زمان و مکان، نفی حرکت و تغییر، تباین ذاتی و صفاتی میان خالق و مخلوق و … .[۱۴۸] مرحوم صدوق در کتاب التوحید در بابی با عنوان باب نفی مکان و زمان، سکون و حرکت، نزول و صعود و انتقال از خداوند، بیست و دو روایات با این مضامین را نقل می‌کند. به عنوان مثال به حدیثی که از حضرت باقر(ع) و خطاب به جابر جعفی است توجه نمایید:
عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ قَالَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ ع‏ یَا جَابِرُ مَا أَعْظَمَ‏ فِرْیَهَ أَهْلِ‏ الشَّامِ‏ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَزْعُمُونَ‏ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى حَیْثُ صَعِدَ إِلَى السَّمَاءِ وَضَعَ قَدَمَهُ عَلَى صَخْرَهِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ‏ وَ لَقَدْ وَضَعَ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ قَدَمَهُ عَلَى حَجَرَهٍ فَأَمَرَنَا اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْ نَتَّخِذَهُ مُصَلًّى یَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا نَظِیرَ لَهُ وَ لَا شَبِیهَ تَعَالَى عَنْ صِفَهِ الْوَاصِفِینَ وَ جَلَّ عَنْ أَوْهَامِ الْمُتَوَهِّمِینَ وَ احْتَجَبَ عَنْ أَعْیُنِ النَّاظِرِینَ لَا یَزُولُ مَعَ الزَّائِلِینَ وَ لَا یَأْفِلُ مَعَ الْآفِلِینَ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ‏.[۱۴۹]
جابر بن یزید جعفى گفت حضرت محمد بن على باقر علیهما السلام فرمود که چه بزرگست دروغ مردم شام بر خداى عزوجل که گمان می‌کنند که خداى تبارک و تعالى در زمانى که به سوى آسمان بالا رفت پایش را بر بالاى سنگى که در بیت المقدس است گذاشت و حال آنکه بنده ای از بندگان خدا پاى خود را بر بالاى سنگى گذاشت و خداى تبارک و تعالى ما را امر فرمود که آن را مصلى قرار دهیم اى جابر به درستى که خداى تبارک و تعالى نه نظیر دارد و نه مانند و برتر است از وصف وصف‏کنندگان و بزرگ است از خیالات صاحبان توهم و خیال و از چشمهاى نظرکنندگان محتجب شده و با نیست‏شوندگان زائل و نیست نمی شود و با غروب‏کنندگان فرو نمی رود و هیچ چیز مانند او نیست و او است شنواى دانا. [۱۵۰]
چنانچه ملاحظه می‌شود مردمی که از حد تعطیل خارج شده‌اند و حتی به وجود الله باور دارند، تا آنجا دچار انحراف گشته‌اند که می‌پندارند خداوند هنگام صعود به آسمان بر صخره بیت‌المقدس قدم نهاد. این باور که موجب گلایه امام (ع) به جابر جعفی است، نشانه ای از اهمیت نفی تشبیه و نیز نیاز عقل به راهنمایی وحی می‌باشد. امام (ع) خداوند را فاقد نظیر و شبیه و متعالی از وصف و برتر از هرگونه توهم و پوشیده از چشم‌ها و وجودی بدون زوال و افول معرفی می‌کنند.
در موضوع نفی تشبیه به نظر می‌رسد که از میان اقسام مذکور در روایات، نفی توصیف وتوهم همراه با تبیین بینونیت ذات و صفات خالق و مخلوق از اهمیت بیشتری برخوردار است. از این رو در ادامه به صورت جداگانه به بررسی آن می‌پردازیم.
۴-۳-۱- نفی توصیف، تحدید و توهم
بر اساس کلام امیرالمؤمنین(ع) توحید با توهم امکان‌پذیر نیست و هر جا توهمی از خداوند مطرح باشد، جایی برای توحید نیست:
وَ سُئِلَ‏ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ‏ فَقَالَ ع التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَه.‏[۱۵۱]
بر این اساس نفی هرگونه توهم به عنوان معیار معرفت توحیدی خداوند دانسته می‌شود و معرفت با توهم، شرک معرفی می‌شود:
قَالَ الصَّادِقُ ع : مَنْ زَعَمَ‏ أَنَّهُ یَعْرِفُ‏ اللَّهَ بِتَوَهُّمِ‏ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِک…‏[۱۵۲]
در تفسیر آیه شریفه: «لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر»[۱۵۳]امام رضا (ع) کلمه ابصار را به اوهام و تصورات ذهنی تفسیر کرده‌اند و با نفی ادراک خداوند بوسیله اوهام قلوب به طریق اولی ادراک بوسیله ابصار عیون را نیز منتفی دانسته‌اند و از این رو هرگونه توصیف را نهی نموده‌اند:
عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ‏ عَنِ اللَّهِ هَلْ‏ یُوصَفُ‏ فَقَالَ أَ مَا تَقْرَأُ الْقُرْآنَ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَهُ تَعَالَى لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَتَعْرِفُونَ الْأَبْصَارَ قُلْتُ بَلَى قَالَ مَا هِیَ قُلْتُ أَبْصَارُ الْعُیُونِ فَقَالَ إِنَّ أَوْهَامَ الْقُلُوبِ أَکْبَرُ مِنْ أَبْصَارِ الْعُیُونِ فَهُوَ لَا تُدْرِکُهُ الْأَوْهَامُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَوْهَامَ.[۱۵۴]
همچنین ابوهاشم در حدیث دیگری از امام جواد علیه السلام در خصوص همان آیه شریفه سوال می‌کند، ایشان در پاسخ می‌فرمایند: همانا اوهام قلب‌ها از چشم‌سرها دقیق‌تر است، تو با وهم خود سند و هند و شهرهایی که هرگز به آن داخل نشده‌ای را درک می‌کنی در حالی که با چشم سر درک نمی‌کنی، اوهام قلوب خداوند را درک نمی‌کند چه رسد به چشم سر.[۱۵۵]به همین ترتیب در حدیث دیگری از امام هشتم(ع)این موضوع روشن تر تبیین می‌شود:
عن الأشعث بن حاتم قال: قال ذو الرئاستین‏ قلت لأبی الحسن الرضا ع جعلت‏ فداک‏ أخبرنی عما اختلف فیه الناس من الرؤیه فقال بعضهم: لا یرى، فقال:یا أبا العباس من وصف الله بخلاف ما وصف به نفسه فقد أعظم الفریه على الله، قال الله «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» هذه الأبصار لیست هی الأعین، إنما هی الأبصار التی فی القلب لا یقع علیه الأوهام و لا یدرک کیف هو.[۱۵۶]
بنابراین روشن می‌شود که حسب روایات خاندان وحی این آیه بر نفی توهم خداوند دلالت دارد و توصیف ناپذیری خداوند متعال نیز به این آیه مستند شده است، چرا که «توهم با توصیف پیوند دارد و بدون توهم، توصیف ممکن نیست.»
با مضمون مشابه و در تایید این نظر روایت دیگری از امام صادق(ع) وارد شده که بندگان را از توصیف خداوند عاجز می‌داند:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَظِیمٌ‏ رَفِیعٌ لَا یَقْدِرُ الْعِبَادُ عَلَى صِفَتِهِ وَ لَا یَبْلُغُونَ کُنْهَ عَظَمَتِهِ‏ لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیر…[۱۵۷]
از سوی دیگر حسب فرمایش امیرالمومنین (ع) هر کس خدا را توصیف کند او را محدود کرده است و او را به شماره در آورده است. از این رو توهم به توصیف و تحدید منجر می‌شود (فَمَنْ وَصَفَ‏ اللَّهَ فَقَدْ حَدَّهُ‏ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّه)‏[۱۵۸] و در روایات اهل بیت (ع) به شدت از آن نهی ‌شده است.[۱۵۹]
اکنون چنانچه سوال شود پس خداوند را چگونه وصف کنیم؟ پاسخ روایات آن است که نباید خداوند را به غیر آنچه خودش خود را وصف کرده، توصیف نمود و هرگز نباید از آن فراتر رفت:
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَکِیمٍ قَالَ: کَتَبَ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع إِلَى أَبِی أَنَّ اللَّهَ أَعْلَى‏ وَ أَجَلُ‏ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ یُبْلَغَ کُنْهُ‏ صِفَتِهِ فَصِفُوهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ کُفُّوا عَمَّا سِوَى ذَلِکَ.[۱۶۰]
عَنِ الْمُفَضَّلِ‏ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ شَیْ‏ءٍ مِنَ الصِّفَهِ فَقَالَ لَا تَجَاوَزْ مَا فِی الْقُرْآنِ.[۱۶۱]
بنابراین قرآن و روایات اهل بیت(ع) و به تعبیر دیگر وحی، ملاک و معیار توصیف خداوند می‌باشند. (در فصل گذشته به این موضوع در قالب محدودیت و نیاز عقل به ویژه در بخش ۳-۳ اشاره شد.)
۴-۳-۲- تباین ذات و صفات خالق و مخلوق
یکی از وجوه مهم نفی تشبیه در روایات خاندان عصمت (ع) تبیین تباین و تمایز میان خداوند و مخلوقاتش می‌باشد، به این معنی که خداوند متعال در ذات و صفات ذات حقیقتاً با آفریدگانش تمایز دارد و میان او و مخلوقاتش هیچ شباهتی نیست. حضرت علی (ع) در خطبه ۱۵۲ نهج البلاغه در شناخت صفات خداوند سخن گفته و به زیبایی نفی تعطیل(را به روش استدلال به وجود خالق با مشاهده مخلوق)و نفی تشبیه را در قالب نفی تحدید، نفی حرکت، نفی تعدد، نفی رؤیت، نفی توصیف و نفی مکان تبیین می‌کنند، آنگاه موضوع تباین خداوند با مخلوقاتش را مطرح می‌نمایند:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِیَّتِهِ ‏وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شَبَهَ لَهُ لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ لِافْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنُوعِ وَ الْحَادِّ وَ الْمَحْدُودِ وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ الْأَحَدِ بِلَا تَأْوِیلِ عَدَدٍ وَ الْخَالِقِ لَا بِمَعْنَى حَرَکَهٍ وَ نَصَبٍ وَ السَّمِیعِ لَا بِأَدَاهٍ وَ الْبَصِیرِ لَا بِتَفْرِیقِ آلَهٍ وَ الشَّاهِدِ لَا بِمُمَاسَّهٍ وَ الْبَائِنِ لَا بِتَرَاخِی مَسَافَهٍ وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْیَهٍ وَ الْبَاطِنِ لَا بِلَطَافَهٍ بَانَ مِنَ الْأَشْیَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَهِ عَلَیْهَا وَ بَانَتِ الْأَشْیَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَیْه‏.
سپاس خداى را که با مخلوقاتش بر وجود خود راهنماست، و به حادث بودن موجودات بر ازلى‏ بودنش دلیل است، و به شبیه بودن آفریده‏ها با یکدیگر نشان دهنده اینکه او را شبیهى نیست. حواسّ او را درک نمى‏کنند، و حجابها او را نمى‏پوشانند، چرا که بین آفریننده و آفریده شده، و تعیین کننده حدود و محدود شده، و پروردگار و پروریده تفاوت است. یکتاست نه بر اساس عدد، و خالق است نه با حرکت و رنج، شنواست نه با ابزار، بیناست نه با برهم زدن چشم، حاضر است نه با مماس بودن، جداست نه با دورى مسافت، آشکار است نه به دیدن، پنهان است نه به لطافت و ظرافت. به غلبه و قدرت بر اشیاء جداى از آنهاست، و اشیاء جداى از اویند به فروتنى و بازگشت به او.[۱۶۲]
آری خداوند به سبب قدرت و قهر خود به اشیاء از آنها جداست و اشیاء به جهت خضوع و فروتنی و بازگشت به او از او جدایند.خداوند در صفات از بندگانش متمایز و متباین است و بین او و مخلوقش هیچ سنخیت و تشابهی وجود ندارد گرچه خالق از مخلوق خود منعزل نیست و بر او احاطه دارد، جدایی و بینونیت او در صفات است و نه در احاطه او بر مخلوقات، او خالق است و به هر آنچه تصور شود خلاف آن است، چنانچه در خطبه دیگری فرمود:
وَ قَالَ ع فِی خُطْبَهٍ أُخْرَى دَلِیلُهُ‏ آیَاتُهُ وَ وُجُودُهُ‏ إِثْبَاتُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ‏ تَوْحِیدُهُ وَ تَوْحِیدُهُ تَمْیِیزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُکْمُ التَّمْیِیزِ بَیْنُونَهُ صِفَهٍ لَا بَیْنُونَهُ عُزْلَهٍ إِنَّهُ رَبٌّ خَالِقٌ غَیْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ کُلُّ مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلَافِه.‏[۱۶۳]
در آنجا که از امام صادق (ع) در خصوص آیه «… ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَهٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَهٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَهِ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ…»[۱۶۴]سوال می‌شود، امام(ع) می‌فرمایند: خدا یگانه است و در ذات خود یکتا است، از خلقتش جداست و خویشتن را چنین وصف کرده است و او بر همه چیز محیط است با اشراف و احاطه و قدرت (هو محیطٌ بالاشراف و الاحاطه و القدره).آنگاه امام(ع) به آیه «… لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ..»[۱۶۵] اشاره می‌کنند و می‌فرمایند این از جهت احاطه و علم به آنهاست نه از نظر ذاتی، چرا که مکان‌ها در ذات خود محدود هستند و حدود آنها را در بردارد و اگر خدا بالذات آنها را در خود داشته باشد لازم می‌آید که محدود گردد و در برگرفته شود.[۱۶۶]

 

مدیر سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *