• by 92
  • مرداد 13, 1397
  • 0 Comments

دیدگاههای زیربنای هیجانها از نظر روانشناختی

دیدگاههای زیربنای هیجانها:

دیدگاههای شناختی و زیستی با هم، تصاویر جامعی از فرآیند هیجان در اختیار می­گذارد. با این حال، قبول کردن این نکته که جنبه­های شناختی و زیستی هر دو زیر بنای هیجان هستند این سوال را پیش می­کشد که کدام یک اصلی است: عوامل زیستی یا شناختی. آنهایی که طرفدار برتری شناخت هستند، معتقدند تا وقتی افراد معنی و اهمیت شخصی یک رویداد را به صورت شناختی ارزیابی نکرده باشند، نمی­توانند به صورت هیجانی پاسخ دهند. آنهایی که طرفدار برتری عوامل زیستی هستند، معتقدند واکنش­های هیجانی لزوماً به ارزیابی­های شناختی نیازی ندارند. رویدادهای متفاوت، مانند فعالیت عصبی زیر قشری یا جلوه­های صورت خودانگیخته، هیجان را فعال می­کنند. از دید نظریه پرداز زیستی، هیجانها می­توانند بدون رویداد شناختی قبل از آن روی دهند، ولی نمی­توانند بدون رویداد زیستی قبل از آن، روی دهند. بنابر این عوامل زیستی، نه شناختی، برتر هستند (ریو، 2005، ترجمه­ی سید محمدی، 1390).

 

1– دیدگاه زیستی :

اکمن[1] (1992) خاطر نشان می­سازد که هیجان بسیار سریع شروع می­شوند، کوتاه مدت­اند، و می­توانند به صورت خودکار /غیر ارادی، روی دهند. بنابراین، وقتی به صورت هیجانی عمل می­کنیم، حتی قبل از اینکه از این هیجان پذیری آگاه باشیم، هیجانها در ما روی می­دهند. هیجانها به این علت زیستی هستند که از طریق ارزش سازگاری برای پرداختن به تکالیف اساسی زندگی، تکامل یافته­اند. از نظر پنکسپ[2] (1982، 1994)، هیجانها از مدارهای عصبی که فعالیت مغز را تنظیم می­کنند ناشی می­شوند و بررسی اعماق مدارهای مغزی از بررسی احساسهایی که برچسب کلامی به آنها زده­ایم، دشوارتر است. ولی مدارهای مغزی، شالوده­ی زیستی تجربه هیجان هستند. ایزارد[3] (1989، 1991) اعلام می­دارد که اطفال به رغم کمبودهای شناختی به برخی رویدادها، به صورت هیجانی پاسخ می­دهند. بعد از اینکه کودک زبان را فرا می­گیرد و استفاده از تواناییهای حافظه­ی بلند مدت را آغاز می­کند، بسیاری از رویدادهای هیجانی، مقدار زیادی پردازش شناختی را در بر دارند. با این حال، به رغم پرمایگی شناختی در فرآیند هیجان، بیشتر پردازش هیجانی رویداد­های زندگی، غیر­شناختی هستند، یعنی خودکار و نا­هشیارند و ساختارهای زیر قشری، میانجی آنها می­شوند (ریو، 2005، ترجمه­ی سید محمدی، 1390).

  قوانین درمعنا درمانی چگونه پیاده سازی میشود؟

2- دیدگاه شناختی :

شرر (1994، 1997) معتقد است که برخی از تجربیات زندگی موجب هیجان می­شوند در حالی که تجربیات دیگر موجب آن نمی­شوند. تعدادی از ارزیابیهای شناختی خاص که موجب تجربیات هیجانی می­شوند عبارتند از: آیا این رویداد خوب است یا بد؟ آیا می­توانم با این موقعیت به طرز موفقیت آمیزی مقابله کنم؟ و آیا این رویداد از نظر اخلاقی مانعی ندارد؟ پاسخ به این سوالها که چگونه موقعیتی را که با آن مواجه می­شویم ارزیابی کنیم، نوع پردازش شناختی را که موجب هیجان­ها می­شود، را تشکیل می­دهد. وینر[4] (1986) اعلام می­دارد در تحلیل انتسابی هیجان، افراد باید بر روی پردازش اطلاعاتی که بعد از وقوع پیامد­های زندگی صورت می­گیرد، تمرکز کنند. یعنی نظریه انتساب روی تفکر و تأمل بعد از موفقیت­ها و شکست­ها، تاکید دارد. بعد از موفقیت، اگر معتقد باشیم که خودمان آن را به بار آورده­ایم، یک هیجان به وجود می­آید در حالی که اگر باور داشته باشیم که دوستمان آن را بار آورده است، هیجان متفاوتی به وجود می­آید(همان منبع).

 3- دید گاه دو سیستمی:

فایده­ای که از مجادله­ی شناخت در برابر زیست شناختی حاصل می­شود این است که هر دو طرف به روشنی دیدگاه خودشان را بیان می­کنند. وقتی به هر دو دیدگاه فکر می­کنیم، این سوال­ها مطرح می­شوند، که کدام یک درست است. یا کدام یک درست­تر است. روانشناسان هیجان تلاش کرده­اند به این سوال پاسخ دهند و دو پاسخ پدیدار شده است  طبق دیدگاه باک[5] (1984)، انسانها دو سیستم همزمان دارند که هیجان را فعال و تنظیم می­کنند. یک سیستم، سیستم فطری خودانگیخته، و فیزیولوژیکی است که به صورت غیر ارادی به صورت تعبیری و اجتماعی واکنش نشان می­دهد. سیستم فیزیولوژیکی هیجان در تاریخ تکامل انسان، ابتدا به وجود آمده است (سیستم لیمبیک) در حالی که سیستم شناختی هیجان بعداً که انسانها به طور فزاینده­ای متفکر و اجتماعی شدند به وجود آمده است (قشر تازه مخ). سیستم زیستی ابتدایی و سیستم شناختی جدید با هم ترکیب می­شوند و مکانیزم هیجان دو سیستمی بسیار انطباقی را به وجود می­آورند. با فرض کردن اینکه چگونه سیستمهای هیجان زیستی و شناختی تعامل می­کنند رابرت لیونسون[6] (1994)، نظریه دو سیستمی را قدری جلوتر می­برد. این دو سیستم به جای اینکه موازی هم باشند، بر یکدیگر تاثیر می­گذارند(ریو، 2005، ترجمه­ی سید محمدی، 1390).

  واکنش­ها و پاسخ­های جنسی انسان

 

2-4-9 اختلال تنظیم هیجانی:

سطح پایین تنظیم هیجانی ناشی از ناتوانی در مقابله مؤثر با هیجانها و مدیریت آنها است، ناتوانی در مدیریت هیجانها باعث می­شود که فرد در موقعیتهای استرس­زا از راهبردهای مقابله­ای نامناسب استفاده کند. افرادی که تنظیم هیجانی پایینی دارند، در پیش بینی خواسته­های دیگران توانایی کمتری دارند. آنها فشارهای محیط را درک نمی­کنند و هیجانهای خود را به خوبی مهار نمی­کنند و در نتیجه در مقابل وقایع مقاومت کمتری نشان می­دهند. بررسیها نشان داده­اند که چنانچه نوجوان به راهبردهای مقابله­ای کارآمد مجهز نباشد و توانایی کمی برای درک هیجانهای خود و دیگران داشته باشد، در برخورد با فشارها و بحران­های دوران نوجوانی توان کمتری خواهد داشت و مشکلات رفتاری بیشتری را به صورت پرخاشگری، افسردگی و اضطراب نشان خواهد داد (ترینداد و جانسون، 2000).

گراتز و رومر یک مفهوم چند بعدی تنظیم هیجان را پیشنهاد می­کنند که شامل1. آگاهی و شناخت و فهم هیجانها 2. پذیرفتن هیجانها 3.  توانایی برای کنترل رفتارهای تکانشی و عمل کردن بر حسب اهداف مطلوب وقتی که هیجانهای منفی تجربه می­شوند 4. توانایی در استفاده از تنظیم هیجانی به وسیله اجرا کردن استراتژی­هایی که پاسخ­های هیجانی را در یک حالت انعطاف پذیر شکل می­دهند، می­باشد. غیبت نسبی یکی یا همه این تواناییها، اختلال در تنظیم هیجانی یا عدم تنظیم هیجانی را نشان خواهد داد. این ابعاد به مقیاس اختلال در تنظیم هیجانی مربوط هستند (کوتینهو، ریبریو، فری نینها و دایس[7]، 2010).

طبق مدل تنظیم هیجانی، تنظیم هیجانی فرآیندی منحصر به فرد و یگانه برای تعدیل تجربه هیجانی به قصد دستیابی به مطلوبیت اجتماعی و قرار گرفتن در یک وضعیت جسمانی و روانی آماده برای پاسخگویی مناسب به تقاضاهای درونی و بیرونی است. تنظیم هیجانی به منظم کردن و تنظیم فرآیندهای احساسی در راستای عملکرد تطبیقی اطلاق می­شود. بنابراین، بی نظمی احساسات، به فرآیند­های تنظیمی اطلاق می­شود که در نهایت عملکرد تطبیقی را مختل می­کنند (هوانگ[8]، 2006).

  همه چیز در مورد جراحی زیبایی

کوتینهو و همکاران ( 2010) بر اساس مطالعات پیشینه­ای عنوان می­کنند که تنظیم هیجانی، به مرحله­ای اشاره دارد که افراد به واسطه­ی آن بر هیجانهای خود و اینکه آنها چگونه هیجانهایشان را بیان و تجربه می­کنند، تأثیر می­گذارد. اختلال در تنظیم هیجانی باید نتیجه کمبود تواناییها و قابلیت­های تنظیم هیجانی باشد.

با شناخت دقیق تر دشواری­های تنظیم هیجانی و چگونگی تأثیر آن در به کار بردن راهبردهای مقابله­ای می­توان الگوهای کارآمدتری برای پیشگیری و درمان اختلال­های رفتاری و روانی در کودکان و نوجوانان در نظر گرفت.

[1].Ekman

[2] .Panksepp

[3].Ayzeng

[4] .Weiner

[5].Buck

[6] .Robert plutchik

[7].Coutinho, Riberio,Ferreininha, & Dius

[8]. Hawang